داستان کوتاه
14 تیر 1401 توسط مهربان ازوجی
فردی “ڪیسه ای طلا” در باغ خود دفن ڪرده بود ڪه بعد از مدتے یادش رفت ڪجا بود. نزد بایزید بسطامی آمد. بایزید گفت: نیمه شب برخیر و تا “صبح نـماز بخوان.” اما باید مواظب باشی ڪه لحظه ای ذهنت نزد گمشده ات نرود و نیت عبادت تو مادی نشود.… بیشتر »